تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

از زمان میترسم

میگذرد بی انکه تو را با خود ببرد

 

اری میترسم

از روزی که گل شب بو

 شب و روزش تفاوت نکند

 

مرگ من در پر ان مرغ رهاست

که قفس، میشکند

 

من از این میترسم

که کلاغ نادان

افت مزرعه ی فکر شود

 

 

تو بگو!

که چه چیز از نادانی وحشتناک تر است ؟

وای اگر علف هرز کلام

رشدش متوقف نشود

 

 

اری!!

مرگ من روزیست که

نور باشد

 ولی

چشم ها کور شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:27  توسط ؟؟؟؟؟ | 

                     

درود برستارگانی که در اغاز وجود همسانیم و درود بر ذاتی که از انیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 2:37  توسط ؟؟؟؟؟ | 
حجمي عظيم تار و پودم را فرا گرفته

 

بغضي گلويم را

 

و من در اين اشفته بازار زندگی

 

هنوز زنده ام
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 15:58  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

افتاب طلوع میکند و همزمان فکری نو

افتاب طلوع می کند و همزمان خوابی ابدی

 

افتاب طلوع میکند و تو هنوز زنده ای

لحظه ها را دریاب

که تا طلوع صبح بعدی انتظار واژه ی نزدیکی است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 12:48  توسط ؟؟؟؟؟ | 

ز باد و ابر و ستاره ، هرکه را که دیدی...!

برسان سلامی از برگ جدا مانده ز شاخه

و بگو منتظر گریه ی باران بهاریم .

 

من در این بحبوحه ی ترس

ندیدم اثری از شب تاریک رهایی

ندیدم دگر انسان در پس هر ردپایی

 

به من بگو چه رازی در این گل ها نهفته است

که با اولین نگاه سبز بهار میخندند

 

به من بگو سرو سبز را که افرید؟

همان که اسمان را ابی کرد

همان که برای عشق رنگی انتخاب نکرد

و شناختش را سپرد به فصل تجربه...

 

اگر خدا را دیدی

بپرسش عالم از ان کیست؟

بپرس از خدا شب حادثه را که دید؟

و بپرسش سراغاز اغازها را ....!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:39  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

زندگی  بر بال خورشید سوار است ، درست در لحظه ای که افتاب میتابد.

زندگی  در نفس نهفته است ، درست لحظه ای که  نفسی از سر راحتی میکشی.

زندگی در  چشمه  است ، درست لحظه ای که سیراب میکند.

زندگی در  نگاه است ، درست لحظه ای که عاشق میشود.

 زندگی در تولد نیست ، زندگی درست در لحظه ایست که تو اغازش بنامی .

زندگی تکرار نیست .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 21:17  توسط ؟؟؟؟؟ | 

همیشه دنبال پایان نباش .شاید در بین راه خیلی چیزای قشنگ تری وجود داشته

باشد که شوق پایان اونا رو ازت بگیره . کی میدونه ...شاید هرگز پایانی وجود نداشته

باشه . 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:4  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

 

من اینجام . روی زمین . یه حسی دارم ، بهش میگن زنده بودن . احساس بدی نیست .

 وظیفه ام زندگی کردن است . خیلی سخت نیست . فقط جرات میخواد .

راستی دو تا پا هم دارم . حدس میزنم برای گشتن است . جستجو کردن .دارمشون چون از ایستادن و ساکن بودن بیزارم .

در ضمن دو تا چشم هم دارم. که قراره هر تولدی رو باهاشون ببینم . قراره باهاشون احساس ها را  بشمارم . قراره عمق ها را نگاه کنم .

یه مغز  .... صد درصد برای فکر کردن ، فهمیدن و زندگی کردن .

یه چیزی اینجاست ، احساسش میکنم ، حس زندگیه .

 من زنده ام .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

 تو امدی

 احساس امد

 روز روشن شد

 شب فاصله انداخت

 زمان تغییر داد

 چرخیدی و روی زمان زندگی توقف کردی

 شکل گرفتی

رشد را دیدی

انسان را شناختی

و کسی از بعد با خبر نشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

من از تبار اقاقی ها ، من از همان جایی میایم که نقطه ی اغاز نامیده شد .

من از گلبرگ وجود به ساقه ی رشد رسیدم و اکنون که پا بر خاک زندگی گذاردم ، همه چیز جور دیگریست .

اری . من در این خاک مستقر شدم .

لحظه ای باران بارید ، گل شد و خاک زندگی تبدیل به باتلاق شد . فرو رفتن ... بیشتر و بیشتر ...

لحظه ای افتاب شد ، طبیعت لبخند زد و من شاد بودم 

لحظه ای عشق درخشید

و لحظه ای اتش تنفر برافروخته شد

لحظه ای جان بخشید و لحظه ای دیگر جان گرفت

اری .زندگی این است ، به هم پیوستن لحظات.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

 

 

 

 

از نگاهت ، از فکرت ، از وجودت بر روی زمین ، از انچه هستی و از تمام ادمیت سفر کن .

از مرز زمان هم بگذر . روشنایی و لذت . باز هم بالاتر

اوج . باز هم بالاتر

هر چه هست و نیست .

فکرت را ازاد کن

بالاتر

تنفسی به اندازه ی تمام هستی

ارامشی به وسعت نهایت ها

بایست

خدا همینجاست درست در کنارت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط ؟؟؟؟؟ | 
 

 

 

مستی،

مستی، بیماری، شب ، تاریکی ، ظلمت، رنج

نور، هوشیاری ، محبت ، لذت و ارامش

و اینگونه زندگی بین تضاد ها فشرده می شود .

و این ماییم که باید مرزها را حفظ کنیم .

و همواره به یاد داشته باشیم که لذت ها جایی در میان مرز تضادهاست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:30  توسط ؟؟؟؟؟ |