تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

ای کاش زمین خالی ازدروغ ها و طمع ها بود. ای کاش محبت همان علف هرزی بود که بی اراده در هر مکان میرویید . و ای کاش به جای جستجوی زیباییها چشمها زیبا میدید...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

نگاهم با نگاه ساعت روی دیوار تلاقی کرد شاید میخواست به من بفهماند که زمان با سرعت در حال گذر است اما چه سودی داشت برای فردی که حتی روزهایش تفاوتی با هم نداشتند چشمهایم را بستم و سرم را زیر پتو بردم ... مثل همیشه ...مثل تمام بی تفاوتی های دیگرم در زندگی که مرا به این روز انداخته اند . باز هم حوصله ام سر رفت ... باز همان نگاه خیره ی ساعت و باز همان سرعت سرسام اور زمان ... و باز تاریکی زیر پتو، بدون تغییر...................................

و ناگهان جرقه ای در فکر اشفته ام ، و ناگهان فکر، و ناگهان هویت فراموش شده ی اصیل یک انسان ... پتو را کنار زدم ،به ساعت نگاه کردم ،میخندید،من هم خندیدم قطار زمان هم میخندید از جایم بلند شدم ... زندگی قهقهه زد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:41  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

  

شاید ان روز که پیرمردی ژنده پوش را با پای برهنه در خیابان دیدم همه چیز تغییر کرد . شاید از ان روز که پیرمرد با نگاه تحقیر امیز هیچ فردی بر بدنش احساس خواری نکرد ...دیدگاه من عوض شد اری شاید در همان روز بارانی بود که زندگی ام با لبخند پیرمرد به زندگی معنا پیدا کرد و شاید با همان حرف زیبای پیرمرد بود که جایگاهم را در زندگی دریافتم که میگفت:زندگی در نگاه ان هایی نیست که تو را به تمسخر میگیرند... نه ...زندگی در نگاه توست که به پوچی انها میخندد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:56  توسط ؟؟؟؟؟ | 

                

سرم را بر دامانش گذاشتم . به افق ها نگاه میکرد . نمیدانم از چه حرف میزد!ولی مخاطبش من بودم.من هم به افق ها نگاه کردم.به حرفهایش گوش نمیدادم.میخواستم ببینم چه چیزی اینقدر جالب است که او ساعت ها به ان خیره شده ولی افسوس که ان چه را که باید نفهمیدم...حسرت در نگاه او موج میزد...

و امروز که سری دیگربر دامان من است ؛ معنای نگاهش را دریافته ام . ولی ای کاش همان روز سرد زمستانی حرفهایش را میشنیدم تا این همه زمان برای تجربه کردنش صرف نمی کردم .

سری که بر دامان من است به افق ها مینگرد و زمان در حال گذر است...کاش میشنید!و ای کاش فریاد مرا میشنید که میگفت:هیچ چیز جالبی در افق ها نبوده و نیست . این نگاه من به زندگی است که این چنین مبهوت مانده ! ...پس فقط گوش کن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:55  توسط ؟؟؟؟؟ | 
روی دریا قدم میزنم و به عمق می اندیشم

در اوج اسمان قدم میزنم و به زمین میاندیشم

با شما قدم میزنم و به پاکیتان میاندیشم

خنده دار است...

عمق در دریاست اما از روی اب هیچ چیز مشخص نیست

زمین خیلی بزرگ است اما از ان بالا ذره ای بیش نیست

پاکی در شماست اما باید سالها دنبال ان گشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:43  توسط ؟؟؟؟؟ | 
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:3  توسط ؟؟؟؟؟ |