تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

پرنده ای پرید ... فکری ازاد شد. .. اندوهی پایان یافت ...قفسی بیکس شد.

پرنده ای پرید ... دلی ارام گرفت ... گریه ای پایان یافت... سر پناهی ساخته شد.

پرنده ای پرید ... پروازش را به تماشا نشسته ام . زیباست واژه ی ازادی ولی برای مفهومش کم است.

پرنده ای پرید ... نگاه کن ... از سر شوق پرید... با انگیزه پرید ... با فکر اوج گرفت.

پرنده بودن بال نمیخواهد ... ازادی اندیشه میخواهد .

پرنده باش ...

تنهایی قفس را بهانه نکن

اسمان در انتظار توست.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط ؟؟؟؟؟ | 

صدایی مبهم فریاد زد :زندانی شماره ی 12 ملاقاتی دارید . زندانی شماره ی 12 ... من ... زندانی شماره ی 12 ...اری من زندانی شماره ی 12 هستم . در باز شد . من و سرباز و راهرو و ابهام ... زندانی شماره ی12 .... من و زندگی ، من و اندوه ها، من و شادی ها ،من و زندانی شماره ی 12 .

راستی ما چه نسبتی با هم داشتیم، من در لباس زندانی شماره ی 12 چه میکردم؟ فریاد زدم : اشتباه شده ... این من نیستم ... من زندانی شماره ی 12 نیستم . لبها به تمسخر گشوده شد . صدایی زمزمه کرد : راست میگوید او زندانی شماره ی 12 نیست ،او بیمار روانی تخت 12 است . همه خندیدند...همه...همه ی انهایی که روزی اگر بر طرف کننده ی نیازشان بودی ستایشت میکردند ...ولی امروزخندیدند.

چشمهایم را بستم . گوشهایم را بستم . نه دیدم نه شنیدم ، فقط به خاطر اوردم . فقر،عذاب ، تحقیر، عدم ارامش و ... زندانی شماره ی 12 .

چشمهایم را گشودم .چهره ای نا اشنا گوشی را در دست داشت . این زن چه میخواست؟ احتمالا به ملاقاتی زندانی شماره ی 12 امده ... پشتم را کردم و به سوی نرده های میله ای پیش رفتم. در حالی که همچنان به هویت گمشده ی خودم و شخصیت واقعی زندانی شماره ی 12 فکر میکردم که در کدامین راه یکدیگر را یافته اند .

تقصیر سرنوشت نمیاندازم . چون هر کس که در زندگی اش اشتباه میکند میگذارد به پای سرنوشت. اصلا چیست این سرنوشت جز یک واژه برای راحتی خیال...نه ...تقصیر سرنوشت نمی اندازم ... تقصیر من است ،اگر خودم را میشناختم اجازه نمی دادم زندانی شماره ی 12 جایی در زندگی ام بیابد. تقصیر من است...

ایستادم ،لحظه ای مکث و سپس بازگشتم. گوشی را برداشتم، مادرم با صدایی ارام زمزمه کرد : رضایت دادند........

و اکنون که لباس زندانی شماره ی 12 بدون هویت در گوشه ای رها شده ، با تمام وجود ارزو میکنم هرگز انسانی دیگر به دنبال هویت گمشده ی خود ان را بر تن نکند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:6  توسط ؟؟؟؟؟ |