تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

باران میباریید. لحظه ها چون قطره های باران در صفحه ی زمان محو میشدند. نمیگذشتند ... نه ... خاطره میشدند. من و باران و اسمان و خدا. اما مگر اینطور نیست که وقتی ازادی، زمان معنایی ندارد. به راستی که زمان هیچ گاه معنایی نداشته ، تو ازاد باش.

تو برو، زمان می ایستد.

زمان از تماشای انسان های راسخ لذت میبرد .

اگر بروی زمان به تماشایت مینشیند ، ساکن

تو برو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:6  توسط ؟؟؟؟؟ | 

در ان زمانی که تولد معنا یافت و وجود به شکل دیگری زیست .اوایی خواند وجود را که زندگی کن، بخند ، گریه کن و به جا باش . وجود پیش رفت، عاشق شد ، احساس کرد ، شاد شد و لذت برد . و سرانجام به دریاچه ای رسید. و ان زمان بود که ظاهرش را به تماشا نشست. شکلی در اب بود... به نام انسان . زیبا بود . انسان مجذوب چهره ی درون اب شد . انقدر مجذوب که کم کم نگاهش در بعد اب و ظاهر خلاصه شد . و حقیقت وجود کم کم از یاد او رفت .او در اب تصویر زیبای دیگری دید . دو تصویر عاشق شدند .و زمانی که چشم از اب برداشتند و وجود یک دیگر را دیدند ...هر کدام به راه خود رفتند .

و این گونه وجود ها در قالب انسان در کنار چشمه جمع و به تصویر هم خیره شدند . و حقیقت فراموش شد...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:13  توسط ؟؟؟؟؟ |