تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند
 

 

 

مستی،

مستی، بیماری، شب ، تاریکی ، ظلمت، رنج

نور، هوشیاری ، محبت ، لذت و ارامش

و اینگونه زندگی بین تضاد ها فشرده می شود .

و این ماییم که باید مرزها را حفظ کنیم .

و همواره به یاد داشته باشیم که لذت ها جایی در میان مرز تضادهاست

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:30  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

                         

و باز میخواهم جان بگیرم .

و باز میخواهم زنده شوم و زندگی کنم . نه مانند انسانی که در پس پرده های زمان به دنبال گمشده ای میگردد تا شاید انچه را که حتی خودش هم نمیداند بیابد بلکه به سان انسانی که زمان برایش مفهومی ندارد .

و باز میخواهم فریاد بزنم فریادی به بلندی فریاد ان کبوتری که از قفس گریخت .

و باز میخواهم نفس بکشم همان نفسی که اهوی رمنده از دست صیاد کشید.

و باز میخواهم ببینم؛ همچون نوزادی که برای اولین بار چشم باز کرد.

و باز میخواهم باشم ... باشم ......فقط خودم ، نه هیچکس دیگر ...فقط خودم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:25  توسط ؟؟؟؟؟ | 

اي ابرها هر چه خوشبختي در دنياست جمع كنيد و با اولين تابش خورشيد با تمام قدرت بباريد. غم ها را در دريا فرو بريد ، بباريد تا هواي دل ها صاف شود. بباريد بر دستان پينه بسته ي پيرمرد كشاورز ، بباريد تا با موسيقي باران درختان را به رقص واداريد و دنيا را نگاهي تازه بخشيد.
شادي در كمين است ، شكارش كنيد .
بر شكوفه هاي خنده بباريد ،انها سالهاست كه در انتظار باز شدن خشكيده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:52  توسط ؟؟؟؟؟ |