تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

من از تبار اقاقی ها ، من از همان جایی میایم که نقطه ی اغاز نامیده شد .

من از گلبرگ وجود به ساقه ی رشد رسیدم و اکنون که پا بر خاک زندگی گذاردم ، همه چیز جور دیگریست .

اری . من در این خاک مستقر شدم .

لحظه ای باران بارید ، گل شد و خاک زندگی تبدیل به باتلاق شد . فرو رفتن ... بیشتر و بیشتر ...

لحظه ای افتاب شد ، طبیعت لبخند زد و من شاد بودم 

لحظه ای عشق درخشید

و لحظه ای اتش تنفر برافروخته شد

لحظه ای جان بخشید و لحظه ای دیگر جان گرفت

اری .زندگی این است ، به هم پیوستن لحظات.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

 

 

 

 

از نگاهت ، از فکرت ، از وجودت بر روی زمین ، از انچه هستی و از تمام ادمیت سفر کن .

از مرز زمان هم بگذر . روشنایی و لذت . باز هم بالاتر

اوج . باز هم بالاتر

هر چه هست و نیست .

فکرت را ازاد کن

بالاتر

تنفسی به اندازه ی تمام هستی

ارامشی به وسعت نهایت ها

بایست

خدا همینجاست درست در کنارت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:28  توسط ؟؟؟؟؟ |