تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

 

من اینجام . روی زمین . یه حسی دارم ، بهش میگن زنده بودن . احساس بدی نیست .

 وظیفه ام زندگی کردن است . خیلی سخت نیست . فقط جرات میخواد .

راستی دو تا پا هم دارم . حدس میزنم برای گشتن است . جستجو کردن .دارمشون چون از ایستادن و ساکن بودن بیزارم .

در ضمن دو تا چشم هم دارم. که قراره هر تولدی رو باهاشون ببینم . قراره باهاشون احساس ها را  بشمارم . قراره عمق ها را نگاه کنم .

یه مغز  .... صد درصد برای فکر کردن ، فهمیدن و زندگی کردن .

یه چیزی اینجاست ، احساسش میکنم ، حس زندگیه .

 من زنده ام .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:27  توسط ؟؟؟؟؟ | 

 

 تو امدی

 احساس امد

 روز روشن شد

 شب فاصله انداخت

 زمان تغییر داد

 چرخیدی و روی زمان زندگی توقف کردی

 شکل گرفتی

رشد را دیدی

انسان را شناختی

و کسی از بعد با خبر نشد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 15:58  توسط ؟؟؟؟؟ |