تبليغاتX
قفسی با در باز
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

از زمان میترسم

میگذرد بی انکه تو را با خود ببرد

 

اری میترسم

از روزی که گل شب بو

 شب و روزش تفاوت نکند

 

مرگ من در پر ان مرغ رهاست

که قفس، میشکند

 

من از این میترسم

که کلاغ نادان

افت مزرعه ی فکر شود

 

 

تو بگو!

که چه چیز از نادانی وحشتناک تر است ؟

وای اگر علف هرز کلام

رشدش متوقف نشود

 

 

اری!!

مرگ من روزیست که

نور باشد

 ولی

چشم ها کور شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 13:27  توسط ؟؟؟؟؟ |