![]() |
![]() |
|
| چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند |
|
و باز میخواهم جان بگیرم . و باز میخواهم زنده شوم و زندگی کنم . نه مانند انسانی که در پس پرده های زمان به دنبال گمشده ای میگردد تا شاید انچه را که حتی خودش هم نمیداند بیابد بلکه به سان انسانی که زمان برایش مفهومی ندارد . و باز میخواهم فریاد بزنم فریادی به بلندی فریاد ان کبوتری که از قفس گریخت . و باز میخواهم نفس بکشم همان نفسی که اهوی رمنده از دست صیاد کشید. و باز میخواهم ببینم؛ همچون نوزادی که برای اولین بار چشم باز کرد. و باز میخواهم باشم ... باشم ......فقط خودم ، نه هیچکس دیگر ...فقط خودم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:25 توسط ؟؟؟؟؟ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به سان انکه چون کوهی مقاوم است
به نام انکه در ابدیت پایدار است و به کام انکه شرابش هوشیاری است قلم را بر کاغذ میگذارم و اغاز میکنم |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
برتر از پرواز with other و خدا گفت: شروع eye حریم |
|
RSS
|