تبليغاتX
قفسی با در باز - و باز میخواهم جان بگیرم
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

                         

و باز میخواهم جان بگیرم .

و باز میخواهم زنده شوم و زندگی کنم . نه مانند انسانی که در پس پرده های زمان به دنبال گمشده ای میگردد تا شاید انچه را که حتی خودش هم نمیداند بیابد بلکه به سان انسانی که زمان برایش مفهومی ندارد .

و باز میخواهم فریاد بزنم فریادی به بلندی فریاد ان کبوتری که از قفس گریخت .

و باز میخواهم نفس بکشم همان نفسی که اهوی رمنده از دست صیاد کشید.

و باز میخواهم ببینم؛ همچون نوزادی که برای اولین بار چشم باز کرد.

و باز میخواهم باشم ... باشم ......فقط خودم ، نه هیچکس دیگر ...فقط خودم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:25  توسط ؟؟؟؟؟ |