تبليغاتX
قفسی با در باز - کلی از زندگی گفتیم ولی هنوز اون طوری که باید نفهمیدیمش !!!!!!!!!!!!!!
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

 

من از تبار اقاقی ها ، من از همان جایی میایم که نقطه ی اغاز نامیده شد .

من از گلبرگ وجود به ساقه ی رشد رسیدم و اکنون که پا بر خاک زندگی گذاردم ، همه چیز جور دیگریست .

اری . من در این خاک مستقر شدم .

لحظه ای باران بارید ، گل شد و خاک زندگی تبدیل به باتلاق شد . فرو رفتن ... بیشتر و بیشتر ...

لحظه ای افتاب شد ، طبیعت لبخند زد و من شاد بودم 

لحظه ای عشق درخشید

و لحظه ای اتش تنفر برافروخته شد

لحظه ای جان بخشید و لحظه ای دیگر جان گرفت

اری .زندگی این است ، به هم پیوستن لحظات.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط ؟؟؟؟؟ |