تبليغاتX
قفسی با در باز - برگ جدا مانده ز شاخه
چقدر کمند انان که میدانند و چقدر زیادند انان که گمان میکنند میدانند

ز باد و ابر و ستاره ، هرکه را که دیدی...!

برسان سلامی از برگ جدا مانده ز شاخه

و بگو منتظر گریه ی باران بهاریم .

 

من در این بحبوحه ی ترس

ندیدم اثری از شب تاریک رهایی

ندیدم دگر انسان در پس هر ردپایی

 

به من بگو چه رازی در این گل ها نهفته است

که با اولین نگاه سبز بهار میخندند

 

به من بگو سرو سبز را که افرید؟

همان که اسمان را ابی کرد

همان که برای عشق رنگی انتخاب نکرد

و شناختش را سپرد به فصل تجربه...

 

اگر خدا را دیدی

بپرسش عالم از ان کیست؟

بپرس از خدا شب حادثه را که دید؟

و بپرسش سراغاز اغازها را ....!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 11:39  توسط ؟؟؟؟؟ |